تبليغاتX
IntUs Et In CutE
من تو را از درون میشناسم!و از زیر پوست...
عجيب سخته وقتي توي ۱۸ سالگي برسي به حرف اوني كه هزار و چهارصد سال پيش گفت:        

            " دنيا براي من استخوان خوكي است در دستهايي جزامي"

و دوست داشته باشيد دستش رو به خاطر اين حرف ببوسي!

...

ديگه نمينوسم.نميدونم چرا! خيلي چيزا تو اين مدت فهميدم..

ولي امان از اين فهميدن!

وقتي بر ميگردم به خودم نگاه ميكنم ميبينم هيچي ندارم!هيچي نيستم...به خاطر چي...به خاطر كي...

برو بابا!مهم نيست...مهم خودمم كه با تمام وجود ميخوام از اين وبلاگستان فرار كنم!

و چقدر جالبه وقتي تو اين تجربه ها كه شايد لطمش تا مدت ها بعد باهات بمونه،خودتو بهتر ميشناسي!

اينجا رو دوست داشتم...چون تمام من اينجا بود!اينجا رو دوست داشتم چون خودم بودم!با اينكه هيچي نبودم ولي دوستم داشتن! اينجا رو دوست داشتم چون اگه شاد بودم..اگه غمگين بودم...اگه خوب يا بد بودم خودم بودم! از اين نقاب لعنتي راحت بودم! ديگه خوب نبودم به خاطر بقيه!خودم بودم...خودخودم!

نميدونم ميتونم يا نه...ولي حد اقل ديگه اينجا نه!

 

خيلي خوب بودين!خيلي دوستون دارم...

 

يا حق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  | 

دعوت شدم به بازي قانون ها!كسي كه منو دعوت كرده خودش قانونهاش رو توي ۲مرحله يعني عاشقانه و زندگي نوشته كه منم تصميم گرفتم همين كارو بكنم.

من به عشق اعتقاد چنداني ندارم و اينم كه مينوسم منظورم قانون هايي هست كه توي رابطم واسه خودمو طرفم در نظر ميگيرم.

قانون هاي عاشقانه!:

  1. ببخش تا ببخشتت.
  2. بهش ميدون ميدم،تا هر جا خواس ميتونه پيش بره ولي اگه احساس كنم داره از احساسم سوءاستفاده ميكنه،ارزشش رو واسم از دست ميده.
  3. غرور توي رابطم واسم خيلي مهمه!و بهش رسيدم كه اگه از دستش بدم همه چيمو از دست دادم حتي واسه خودش!
  4. خيانت نميكنم،دورغ نميگم..و اين دو رو نميبخشم!
  5. برداشتم از خيانت،برداشت معمول اين روزا نيست...دوست دارم طرفم آزاد باشه،تجربه كنه و با علم به تجربه هاش منو انتخاب كنه و اين واسم خيلي ارزش داره.
  6. اگه واقعا دوستش داشته باشم تمام زندگيمو واسش ميزارم.يه جورايي واسش ميشم بهترين!
  7. بينهايت بهش احترام ميزارم چون در اين صورت به احساس و انتخاب خودم احترام گذاشتم.
  8. بي اندازه اعتقاد دارم كه خوبي بي جواب نميمونه...و من هميشه اونقدر بهش خوبي ميكنم كه يه روز اگه نباشم كمبودم رو حس كنه!

 

قانون هاي زندگي:

  1. تا به زندگي خيانت نكني بهت خيانت نميكنه!
  2. اگه از روي برتريم نسبت به كسي بهش ظلم كردم،از سگ در خونه طرف كمترم.(هم خودم هم تمام آدماي اطرافم.)
  3. نميتونم و نميشه رو بريز دور.
  4. اگه سخت نگيريش آسون ميگذره.
  5. دنبال قشنگي هاش بگرد تا بهت نشوت بده.
  6. انسانها رو از ديد خدا نگاه كن كه اشرف مخلوقات خوندشون.
  7. اعتقاد عجيبي دارم به اينكه:"از هر دست بدي از همون دست پس ميگيري."
  8. غرور!تا حدي كه نه بزنم تو سر بقيه نه بزنن تو سرم!

اينم از قانون هاي من كه هيچ وقت از ذهنم خارج نشده بودن ولي بهشون وفادار بودم.فانتازيوي عزيز  ممنون از دعوتت.و من تما دوستاني كه اينجارو ميخونن رو دعوت ميكنم.

و ممنون از تمام همدري ها...ايميل و آف ها و تلفن هاتون.خيلي واسم عزيزين

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  | 

ديروز اينجا يكي مرد!فقط به خاطر اينكه داروي بيهوشي زياد بهش زده بودن...هميشه فكر ميكردم از مرگ نميترسم ولي الان كه پشت اين درم ميبينم شايد ديگه حتي اين در رو نبينم.ميترسم ولي به روي خودم نميارم و لبخندم رو نگه ميدارم...واسه مامانم دست تكون ميدم و هدايت ميشم داخل!

راستي يادم رفت معرفيش كنم،بهش ميگن ويلچر ولي من اسمش رو گذاشتم هاني!اسم همونيه كه مرد...هانيه بود،بهش ميگفتيم هاني...مزخرف ميگفتن بعد از عمل،از ۴-۵ روز قبلش حس ميكردم ديگه پاهام نميتونه وزنم رو تحمل كنه...

بهش عادت كردم ولي امان از اين عادت...گاهي فكر ميكنم اگه نباشه هيچي نيستم...

دكتر بيهوشي خيلي بداخلاق و بد اخم...

ديگه هيچي نميفهمم!

...

برگشتم اما با هاني.

بهش عادت كردم...صادقانه باهام راه مياد و اخ نميگه.

نميخوام ادعاي خوشحالي كنم ولي خيلي هم ناراحت نيستم،گاهي تو خودم دنبال يه حس خاص ميگردم ولي نيست....يه نوع بي تفاوتي...گاهي حتي به خودم تلقين ميكنم مرجان ديگه بد تر از اين نميشه...ولي هر روز بد تر ميشه و من فقط نگاه ميكنم.از خودم ميترسم!

 

نميدونم چي شد...بد جوري گيجم...منگ منگ،فقط هستم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  | 

 

نيمه شب بود.

همه چيز قانوني بود.

خوشبختانه هيچ كدام از حصارهاي اجدادي شكسته نشده بودند.

هيچ نافرماني اتفاق نيافتاده بود.

گناهي ديده نشده بود.

هوس بود.

پاكي بود.

عشق بود.

ترس، ترديد، شرم، لذت، وهم، گستاخي، هيجان، همه بودند؛ اما حضور همه قانوني بود.

همه با هم حرف مي زدند؛

عقربه هاي ساعت شلوغ مي كردند؛

كلمات با هم بازي مي كردند؛

قدرت يگانه شدن كه حضور خود را اعلام كرد همه آرام شدند.

لحظه ها سريع مي آمدند و سريع تر مي رفتند؛ تا اين كه:

 

 وسط ِ يك لحظه ي بي نام ونشان،

كسي بي مقدمه،

به آن جمع شلوغ دونفره پيوست:

وجود يك كودك!

 

همه خوشحال شدند، كسي نگران نبود، اين حضور بي دعوت هم قانوني بود؛ اين يكي خيلي هم قانوني بود!!!!

 

***

امروز سالروز تولدمه! راستش  از به دنيا اومدنم زياد ناراحت نيستم؛ پس به رسم ادب مي گم:

تولدم مبارك!

 

...من خوبم!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  | 

تهرانم...

اين شهر شلوغ- پر دردسر كه جز از بيمارستان ها و آزمايشگاها و مطب هاش،ازش خاطره  ي ديگه اي ندارم...!!!

اما اينبار خيابون وليعصر...

خيلي بهش فكر كردم...خيلي ترسيدم...ولي هنوز يه چيزي توم زندس!

اميد نه! يه چيزي كه ميگه هر چي شد،شد...

مهم نيست چي ميشه...مهم اينه كه من چطوري برخورد كنم..!

ديگه به اين نتيجه رسيدم كه هرچه پيش آيد خوش آيد....

و رسيدن به اينجا خيلي سخت بود..خيلي...

خيلي واسم مهمه خودم باشم...خيلي واسم مهمه از پسش بر بيام هر چند خوش آيند نباشه...

خيلي واسم مهمه كم نيارم...۲۹ فروردين خيلي واسم مهمه...

واسم دعا كنيد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  | 

 

 

بهار مبارک...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  | 

ميليارد ها سال براي خلق يك انسان لازم است!

و تنها چند ثانيه

براي مردن!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  | 

 

اشرف مخلوقات واسه اثباتش حتما نبايد شق القمر كنه!!!

يه لبخند كه منشاءش برآمدگي شلوار نباشه ميشه دليل بر اينكه هنوز كسي هست كه لياقت اين عنوان رو داشته باشه!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  | 

سرم را برمی‌گردانم و می‌بينم سرش را برگردانده و خيره نگاهم می‌کند. به چشمانش نگاه می‌کنم. مثل هميشه ساکت است. به صرافت می‌افتم چيزی بگويم. منتظر است و بی صدا گوش می‌کند. انگار آفريده شده که گوش دهد. خيره شود و نگاهش پرسان باشد. مدتهاست که رابطه‌‌مان خوب نيست. او که چيزی نمی‌گويد. من هم سکوت می‌کنم. بگذار هر چه می‌خواهد وراندازم کند. زمانی يکی بوديم. بی آن‌که چيزی گفته باشيم حرفهای هم را می‌شنيديم. من می‌خنديدم او شاد می‌شد. يکی‌مان که غم داشت ديگری هم بغض می‌کرد. من بغض می‌کردم و او سراپا گوش می‌شد. حتی آلبر‌کامو را هم دوست
داشت. وقتی می‌خواندمش کسی خوشش نمی‌آمد ولی او کيف می‌کرد. ترس‌هايمان و  اميد‌هايمان مثل هم بود...تا همین اواخر... از همه هراسان بوديم به قولی ز سيلی‌زن، ز سيلی‌خور، ز تصوير بر ديوار ترسان بوديم. تا روزی که راه‌مان از هم جدا شد. اين من بودم که عوض شدم. يک روز صبح بلند شدم. ديدم با او غريبه‌ام. خودش نمی‌داند. نمی‌داند که اين‌طور نگاهم می‌کند. از چشمانش پيداست که اشتباهم گرفته. از همينش متنفرم. از اين که فکر می‌کند مرا می‌شناسد از اين که می‌توانم به آسانی فريبش دهم. از اين‌که من بغض کنم و او بی خبر، لبخند تحويلم دهد. مثل دو غريبه به
هم سلام می‌کنيم، بدون اين‌که حتی به چشمان هم نگاه کنيم. مدت‌هاست که از درون هم بی‌خبريم. با آن‌که کنارش ايستاده‌ام، بينمان فرسنگ‌ها فاصله است. نگاهم را از نگاهش می‌گيرم و آهسته دور می‌شوم به سکوت معنی دارش می‌انديشم و نگاه سوال پيچش که بنيان وجودم را ويرانه کنان می‌کاود. سنگينی نگاهی را از پشت سرم احساس می‌کنم دوباره رويم را بر می‌گردانم. همچنان خيره نگاه می‌کند. دست به چشمانش می‌کشم...امان از این تصوير خاک گرفته‌ی آينه، که خيال آشنايی ندارد.



داخل پرانتز: تجربه ثابت کرده که دلتنگی ها  و غصه هایت کمی کمرنگتر خواهد شد اگر "خودت" باشی . همین.

...


مال خودم نيست...و نميدونم مال كيه!

فقط بهم ميل شده بود!خيلي دوسش داشتم!

...

اولين تلفني بود كه اين قدر خوشحالم كرد...

تلفني كه نشون ميداد واسه امين كليه پيدا شد...

فعلا در گير آزمايش و كاراي قبل از عملشم...

ميخوام بفرستمش تهران!نميخوام اون بلايي كه سر من اينجا اوردن سر امينم بيارن...

خيلي خوشحالم..اونقدر خوشحال كه جبران تمام اين سالها رو كرد...

اونقدر خوشحالم كه دردم اثر خودش رو از بين برده!

بعد از تعطيلي ميرم تهران....شايد واسه بستري...ولي فعلا واسه امين!

دارم كم كم تصميم ميگيرم عمل كنم!!!! و نميدونم چي پيش مياد....

واسه خودم و اون دعا كنين

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  | 

وقي رسما فرستادم پيش مشاور و آروم آروم حاليم كرد كه سرطان استخوانه، و خيليم تاكيد ميكرد كه عزیزم روحيه خيلي مهمه..نكنه يه وقت ببازي!

و من كم كم ضعف رو تو خودم ميديدم، مرگ رو باور كردم!

روحيم واقعا ضعيف شده بود!

واسه كوچكترين چيزي اشكم در مياومد...

مرگ...هيچ وقت واسم چيز دردناكي نبوده! و البته هميشه باهام بوده

درد..هميشه نمونه ي كوچيكي از مرگه! وقتي كه سرت رو تو دستات ميگيري و ميگي واي خدا مردم از سردرد ميشه مصداق حرفم!

هميشه اين احتمال رو دادم كه ممكنه خيلي ناگهاني سراغم بياد!

و خيليم بهش فكر كردم...بعدش چي ميشه...چطوري ميميرم...

و هر وقتم احساس كردم خيلي بهش نزديكم كم كم رابطه هام رو كم كردم...

ميترسم...خيلي از سخت كنده شدن! ميترسم...!

توي خونه حتي به مامانم هم نزديك نميشم...آغوشش رو تجربه نميكنم!

اينترنت كمتر ميام....به دوستام كمتر سر ميزنم!

علايقم رو سكوب ميكنم....

و... آروم آروم تهيميشم!

وقتي از بالا به خودم نگاه ميكنم ميبينم هيچي ازم نمونده!

نميتونم كسي رو با خودم داشته باشم چون با من نابود ميشه!

اينه دليل كمتر اومدنم... و اينه دليل انزوام!

اينايي كه گفتم منيش اين نيست كه نشستم منتظر مرگ...نه! ولي فاصلم رو با همه رعايت ميكنم.

خيلي تنهام...و خيلي حرفا هست كه توم رسوب كرده! و خيلي ها هستن كه ميتونم باهاشون حرف بزنم...

ولي موقش كه ميرسه من لال ميشم! و اين خيلي اذيتم ميكنم!

خيلي....

مراقب خودتون باشيد


ولنت همگي مبارك...

هرچند حالم از اين روز به هم ميخوره!

 

مهري...فكر نميكردم بري...اولين بار بود واسه بسته شدن وبي گريه كردم

مراقب خودت باش خانومم

 

بعدا اضافه شده:

چنبار گوشیتو نگا کردی

محضه معجزه؟

چنبار شده جمله ی بعدی رو بگی

محضه معجزه؟

شده چشماتو ببندی و بخوابی فقط برای اینکه نبینی و نفهمی؟

چنبار صبح چشماتو باز کردی و سقفو نگاه کردی؟

شده با کسی برگردی

محضه معجزه؟

چقد نگاه کردی

دنبال یه کوره امیدی! چیزی شبیه به معجزه

که اتفاق نیفتاد و نیفتاد و نیفتاد

دلخوش به چند قطره معجزه!

از وبلاگ:مه/يار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط دختر تنالديه!  |